دلنوشتههای یک نفر دیوانه
من غریبه دیروز آشنای امروز و فراموش شده فردایم
برگ های پاییزی را زیر پا له می کنی خش ، خش ، خش رعد می آید ، برق می زند پاییز را دوست داری ؟ چتری در دستت باران می گیرد به خود می آیی می بینی تابستان است . . . چتر باز میکنی چقدر بی روحم . . . باران تابستانی و چتر؟ گوش نکردی حالا پشیمانی از رو سیاهی . . . عینکی شدی برای آفتاب ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، این شعرم رو برا یکی از دوستام خوندم اما اون گفت بازی با کلماته اگه بازی با کلماته پس چرا خودت نمی تونی بازی کنی؟ این نوشتار رو من، پسری که هیچوقت بزرگ نشد، دوست قدیمی رامتین، به درخواست خودش نوشتم. البته به روش خودم، یعنی با اشتباهات تایپی و تقدیمش میکنم به خودم، به رامتین و به همهی همبازیهای قدیمیمون، هنگامی که هنوز کودک بودیم.... هيچ جای اين متن رو رنگی نكردم چون الان عقايدم با اين نوشته هام كه قبلا نوشتم فرق داره . شايد آخرين نوشته م به صورت متن باشه ، شايد از اين به بعد شعرها م رو بزارم . راستی معذرت می خوام که بهتون سر نمی زنم شاید اگه شما هم تو شرایط من بودین همین قدر هم نمی رسیدین بکنین . ******************************** پژواك ترانه های فرشتگان انتظار برای خفتن اهل خانه و پرتاب كردن محتويات ذهنم به كاغذ فراهم شد . چندی است كه بيماری گريبانم را گرفته است و آنچه در گذشته بدانها اشاره شد اكنون هم بر سر و چشمانم چنگ می دواند و با وجود خواب بسيار ، خواب را ازم گرفته است . بيماری ام تا جايی است كه توان خواندن كتاب كمدی الهی دانته را ازم گرفته و فقط در ذهنم حقايقی تلخ می دود كه پاسخ آنها را نه خود و نه هيچ كس ديگری نتوانسته به من دهد كه از جمله ی اين سوالها اين است كه چرا وقتی مادری بعد از دادن شير به بچه اش به پشت او می زند تا باد گلو بزند و به محض انجام اين عمل از آن شاد می شود اما اگر آن كودك در سنين بالا اين كار را می كرد از عملش ناراحت شده و او را تحقير می كند . مگر غير از اين است كه كار بد ، بد است سنش تفاوتی ندارد . . . اما اين روزها ، روزهایی است كه بی اراده و خسته ام . . . خسته هستم از دست همه ی دست ها ، از همه دسيسه ها ، از همه گناهانی كه در اين دوران گريبان مرا گرفته و تلافی می كند . زيرا من نيز مانند پيامبرم بر اين عقيده دارم كه بيماری از گناهان انسان كم می كند و من هم به شخص اين تجربه را داشته ام و با خود در اين لحظه به ياد جمله ی جبران خليل جبران افتادم كه می گفت : و اگر مردمان آوای سكوت را می شنيدند ، به خدايان نزديكتر بودند ، تا به درندگان ! باز به ياد گرفتاری ها و بيماری هايم افتادم و دردی كه چشمانم را می فشرد همراهم بود و مرا به ياد اين جمله ی سينوحه انداخت كه می گفت :سر نوشت تلخ و پر ابهام من از پيش بر ستارگان نوشته شده كه همواره در اين دنيا بيگانه بمانم . آری بيگانه چون آدمهای اطراف و مردم دركم نمی كنند ؛ زيرا مردم «جان» را با معيار «جسم» و «روح» را با ترازوی «ماده» به سنجش می كشند . كه آن را آئين و شرع می گويند و اطرافم را آدمهای شرعی گرفته اند كه با بی رحميه تمام تو را بر زمين می زنند و با گام های آهنينشان لگدمال می كنند و خنده كنان ، دور می شوند ؛ اما مدتی نمی گذرد كه نادم و پشيمان باز می گردند ، با سر انگشتان حرير گونشان تو را بر می گيرند و با سر دادن اميد ، جانت را به وجد می آورند . اما چه سود كه پشيمانی دير هنگام ، به جای آن كه گذشت و بخشايش در پی داشته باشد ، موجب ريشخند و تمسخر ديگران می گردد . اما پشيمانی زود هنكام از زندگی (يعنی مرگ) را چه ؟ اما آيا نيرويی هم وجود دارد كه بر مرگ چيره شود ؟ حقيقتی را كه بازگو می كنی ، نه گذشته ای دارد و نه آينده ای ، آن هست و اين تمام چيزی است كه برای بودن نياز دارد . و در پايان اين كه من قوانينی را كه آداب و رسوم غلط بر من تحميل كرده ، زير پا نهادم . آری ، من آوای دل و پژواك ترانه های فرشتگان را پيروی كردم . دست در گريبانم با زندگی زندگی گريبانم را می گيرد من می كشم ، او می كشد قدرت دستش قویست اما . . . من هم سريع هستم با هم در پيچ و خميم اما . . . زمينش می زنم خواهی ديد خواهيم ديد (رامتین شهریور ۸۸) به زودی آپ می کنم
پس به نام پاکی و زیبایی دوران کودکی، بخونیدش
هر وقت بچهها رو میبینم که مشغول بازی هستن، دوست دارم یه گوشه بشینم و تماشاشون کنم. سر و سدای دلنشینشون، خندههای بی آلایششون، شیتنتهای فرشتهسانشون، شوخیهای بامزهشون و شادی معسومانشون.... همهی اینها من رو به یاد خودمون و دوران بچگی خودمون میندازه.
دارم از بهترین روزها و شبهای تمام زندگیم برات مینویسم دوست من. یادم نمیاد روزی بوده باشه که سر و سدا و داد و فریادهای ما توی اون خونه و توی اون کوچه شنیده نشده باشه. گاهی با خودم فکر میکنم که یعنی بچههای امروزی هم اونقدر که ما به هم نزدیک بودیم، به هم نزدیک هستن و اونقدر که ما با هم خاتره داریم، اونا هم با هم خاتره خواهند داشت؟ ما گروه خوبی بودیم پسر.. گاهی قبل از هر غروب، با هم دعوا و قهر میکردیم اما بعد از تلوع فردا، دوباره کنار هم بودیم. برای سالها، هر روز و هر شب بازی میکردیم و چه بازیهایی که خودمون اختراع نکردیم.... نقشهی گنج، سنگهای مرمر....
هیچوقت اون دوران رو فراموش نکردم و نخواهم نکرد.. در آینده، هر چقدر هم که از هم دور باشیم، هر جای این سیاره که باشیم، در هر لباسی که باشیم و در هر سنی، میدونم که شبها موقع خواب، وقتی که از پنجرهی اتاقم به ستارهها نگاه میکنم، به دوران ما فکر خواهم کرد. به اون همه خاترهای که داریم. به تمام اون لهزهها، به تمام اون بازیها، خوشحالیها، ناراحتیها و به زوروی خرابکار خودمون! هنوز هم علامت z این زوروی ناشناس توی اون خونه هست....
امشب کنار هم دوباره خاترات گذشتهمون رو برای هم مرور میکنیم، در حالی که لبخندی به پاکی دوران کودکیمون بر لبهامون میشینه و بغزی سنگین در گلومون.. امشب که هر دو دوباره به یاد اون روزها و شبها افتادیم، امشب که هر دو دلتنگ اون روزها و شبها شدیم، امشب که بزرگترین آرزوی هر دومون برگشتن به اون روزها و شبها و دوباره بچه شدنه، دیگه گروهی وجود نداره.. همبازیهامون هر کدوم رفتن یه جای دنیا و تنها منو تو از دوران ما باقی موندیم. تو فکر میکنی همبازیهامون هم مثل ما گاهی شبها، وقتی که تنها و غمگین و دلتنگن، به اون دوران فکر میکنن؟
نمیدونم چه راز مقدسی در اون روزها و شبهامون بوده که امروز، با وجود همهی مشکلات و تغییرات، قادر نیستیم فراموشش کنیم. نمیدونم چه پیمان آسمانی نانوشتهای میان ما نوشته شد که نمیتونیم همیدگرو فراموش کنیم.. اما هر چی که بود، ما برای ناباوران مدرکی محکم داریم:
جای پاهامون که لابلای ذره ذرههای زمین سیمانی اون خونه باقی مونده..
میدونی، شبها که در سکوت کامل، کنار اون باغچهها میشینم، میتونم خودمونو ببینم که داریم بازی میکنیم. همهی دوستامونو میبینم. میبینمشون که داریم با خوشحالی بازی میکنیم و فریاد میکشیم. میبینمشون که بهمون میگن ما اینجاییم، همیشه اینجا خواهیم بود و هر روز و هر شب اینجا بازی میکنیم. نگران نباشید، ما همیشه اینجا خواهیم بود. همیشه. آره پسر.. تو هم میتونی ببینی. اگه خوب نگاه کنی و خوب گوش کنی،
میبینی که ما هنوز هم اونجاییم و داریم بازی میکنیم.... همهمون
امشب، اولین شب قدره، میگن توی این شبها هر آرزویی برآورده میشه. منم از خدای مهربون میخوام و آرزو میکنم که همهمون، همهی بچههای دوران ما، دوباره به پاکی و زیبایی دوران بچگی برگردیم....
نویسنده. بابک. پسری که هیچوقت بزرگ نشد
| Design By : Night Skin |


